عكسي از احمد شاملو و آيدا

ویدیوی زیر نگاهی است خلاصه به احمد شاملو شاعر بزرگ روزگار ما و خانه و زندگیی او از زبان آیدا کار شوکا صحرایی که تماشا و شنیدن آن را توصیه می کنم .
ویدیوی زیر نگاهی است خلاصه به احمد شاملو شاعر بزرگ روزگار ما و خانه و زندگیی او از زبان آیدا کار شوکا صحرایی که تماشا و شنیدن آن را توصیه می کنم .
http://www.jadidonline.com/images/stories/flash_multimedia/shamlou_ida_test/shamlou_high.html

نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام
و دستهایت با دستان من آشناست
احمد شاملو
شعرهای بی صدایم را كه دید پا به پاشان شعر شد ، آهنگ زد
پیچك خشك دلم را آب داد با نسیم دفترم همراه شد
تا كویر راه من را دید ، زود تك درختی در میان راه شد
دید تا من خسته و غمدیده ام یاسمنهای دلم را ناز كرد
شب كه شد آرام توی گوش من گفت باید تا سحر پرواز كرد
توی چشمم با سه تار كهنه اش شعر باران را به آرامی نوشت
دیدم او را روی دیوار دلم با نگاهش یادگاری می نوشت
اشک رازی است
لبخند رازی است
عشق رازی است
اشک آن شب لبخند عشقم بود.
**
قصه نسیتم که بگوئی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی.....
من درد مشترکم
مرافریاد کن.
**
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده,
من ریشه های ترا در یافته ام
با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام
و دست هایت با دست های من آشناست.
در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان,
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترین سرودهارا
زیرا که مردگان این سال
عاشقترین زندگان بودند.
**
دستت را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیر یافته! با تو سخن می گویم
بسان ابر که با طوفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گوید
زیرا که من
ریشه های ترا در یافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.
مجموعه کاشفان فروتن شوکران
لبانت
به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند
که جاندار غار نشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان درآید.
و گونه هایت
با دو شیار مّورب
که غرور ترا هدایت می کنند و
سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آن که به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سر بلند را
از رو سبیخانه های داد و ستد
سر به مهر باز آورده م.
هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی نشستم!
و چشمانت راز آتش است.
و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد.
و آغوشت
اندک جائی برای زیستن
اندک جائی برای مردن
و گریز از شهر
که به هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم می کند.
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد.
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد
ومن با نخستین نگاه تو آغاز شدم
طوفان ها
در رقص عظیم تو
به شکوهمندی
نی لبکی می نوازند،
و ترانه رگ هایت
آفتاب همیشه را طالع می کند.
بگذار چنان از خواب بر آیم
که کوچه های شهر
حضور مرا دریابند.
دستانت آشتی است
ودوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی
از یاد برده شود
پیشانیت آیینه ای بلند است
تابناک وبلند،
که خواهران هفتگانه در آن می نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند.
دو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی خوانند.
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب ها را گوارا تر کند؟
تا آ یینه پدیدار آئی
عمری دراز در آ نگریستم
من برکه ها ودریا ها را گریستم
ای پری وار درقالب آدمی
که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!ــ
حضورت بهشتی است
که گریز از جهنم را توجیه می کند،
دریائی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم.
وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود.
لحظه ها را دریاب
چشم فردا کور است
چه بگویم سخنی نیست
درهمه خلوت این شهر آوا
جرز موشی که دراند کفنی نیست
وندر این ظلمت جا
جز سیاه نوحه ی شو مرده زنی َنیست
ور نسیمی جنبد به ره اش نجوا را
نارونی نیست چه بگویم ؟
سخنی نیست.
****************************************************
تو کجایی؟
در گسترهی بیمرز این جهان
تو کجایی؟
من در دوردستترین جای جهان ایستادهام؛
کنار تو.
تو کجایی؟
در گسترهی ناپاک این جهان
من در پاکترین مقام جهان ایستادهام؛
بر سبزهشور این رود بزرگ که میسراید
برای تو
ما نشستیم وگریستیم
ما با فریادی
از قالب خود بر امدیم
تو
جای خالی
توست!!
با هیچ یک از
نزدیکترین
کسان
تو .... هم
پر نمی شود!!!!!!
دست های روشن
با هرچه عشق
نام تو را می توان نوشت
با هر چه رود
راه تو را می توان سرود
بیم از حصار نیست
که هر قفل کهنه را
با دست های روشن تو
می توان گشود
اینجا جنگل ترسناکی است
با هر نفس بیشتر در شاخ و برگ آنها فرو می روم
این بار زمان برای من متولد می شود
تا هر آنچه من در این سالها نوشیدم را به تمسخر بگیرد.
فریاد.....
سیاهی ها فوران کنید
من در آغوش تن برهنه واقعیت سالهاست در حال پوسیدنم
سایه های خاکستری مرا ببارید
تن خیس من لیاقت باورهای زیبای مرگ را نخواهد داشت
تاریکی ها به جشن بنشینید غروب زودرس مرا
که این بار من دراین بازی بازنده خود خواهم بود .تو نیستی
تا من تنهاییم را با تو قسمت کنم
ولی آنقدر بزرگم
که سهم تو را
در گوشه ساکت اتاقم نگهدارم
تا تو بیایی و ببینی
که بی تو چقدر
- چقدر -
تنها بوده ام

آنکه می گوید دوستت می دارم
خنیاگر غمگینی ست
که آوازش را از دست داده است.
ای کاش عشق را زبان سخن بود
هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من
عشق را ای کاش زبان سخن بود
آنکه می گوید دوستت دارم
دل اندوهگین شبی ست
که مهتاب را می جوید.
ای کاش عشق را زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره ی گریان
در تمنای من.
عشق را ای کاش زبان سخن بود...
وقتي بي هوا
پرتاب ميكني
سنگي كه به دست داري
به هوش باش
كه اين سنگ كجا ميرود
و
شيشه قلب
كه را
مي شكند...
ميدانم
ديگر
- نه -
دست نوشته هايم را ورق مي زني،
- نه -
صدايم را مي شنوي.
من دائم
پشت اين سطر ها...
سكوت ها...
خودم را هاشور مي زنم،
و ...
نميدانم چگونه
بر آغاز باور من
نقطه پايان ميزني!
- بدون خداحافظي-
وقتي كه مي روي.
*شعر از الف. حاتمي*
در هياهوي زمان
سازي از جنس نگاه ،
رنگ سكوت ،
-و-
صداي ست،
كه مرا مي خواند ...
تا به حجم پيچك تنهايي
پشت پرچين نگاهت....
و
- من -
تاك خشكيده قرن ام...
كه به هر سلام تو ...
مي زنم شاخه اميد...
*شعر از الف .حاتمي*
ماه نو خيال خسته چشمانم
مي آيي
به من مي رسي
در خلوتي آرام....
مي روم
به آرامي از ميان
نگاه ها .....
دور مي شوم
گم مي شوم
در صدا ها.....
روزها
بي تو
بالا مي روم از پله ها...
تا به تا
ياد
- تو -
باران ...
تكرار مي شود
در خلوت شب هاي من.
* شعر از الف. حاتمي*
مجال 
جوجه ای در آشیانه
گلی در جزیره
ستاره ای در کهکشان.
□
با پیشانی بلندت
به جِرمی اندیشیدی
که در پوسته می رُست
تا باغچه را
به نغمه
سرشار کند
همچنان که عصاره خاک
از دهلیز ساقه می گذشت
تا چشم انداز تابستانه را
به رنگی دیگر
بیاراید
بر جزیره ای که می گذرد
با گردش تپنده ی روزان و شبان
از برابر خورشیدی
که در خود
می سوزد.
□
تو میلاد را
دیگر بار
در نظام قوانینش دوره می کنی،
و موریانه ی تاریک
تپش های زمانت را
می شمارد.
آنقدر دوستت دارم که هر چه بخواهی همان را بخواهم،
اگر بروی ،
شادم
اگر بمانی ،
شادتر!
تو را شادتر میخواهم،
با من یا بی من!
بی من اگر شادتر باشی ، کمی – فقط کمی - ناشادم و این همان عشق است
وعشق همین تفاوت است،
همین تفاوت که به مویی بسته است و چه بهتر که به موی تو بسته باشد.
خواستن تو تنها یک مرز دارد و آن نخواستن توست و فقط یک مرز دیگر و
آن آزادی ی توست
تو را آزاد می خواهم.
آموخته ام كه: عشق مركب حركت است نه مقصد حركت نه زمان .
آموخته ام كه: این عشق است كه زخمها را شفا می دهد.
آموخته ام كه : بهترین كلاس درس دنیا كلاسی است كه زیر پای خلاق ترین فرد( خالق یكتا) است.
آموخته ام كه: مهم بودن خوب است.ولی خوب خوب بودن از ان مهمتر .
آموخته ام كه: تنها اتفا قا ت كوچك زندگی است كه زندگی را تماشایی می كند.
آموخته ام كه: خداوند متعال همه چیز را در یك روز نیافرید پس چطورمی شود كه من همه چیز را در یك روز بدست اورم .
آموخته ام كه: چشم پوشی از حقایق انها را تغییر نمی دهد.
آموخته ام كه: در جست و جوی محبت و خوشبختی زمانی برای تلف كردن وجود ندارد.
آموخته ام كه: اگر در ابتدا موفق نشدم با شیوه ای جدیدتر دوباره بكوشم.
آموخته ام كه: موفقیت یك تعریف دارد:(باور داشتن موفقیت).
آموخته ام كه : تنها كسی كه مرا شاد می كند.كه می گوید تو مرا شاد كردی .
آموخته ام كه: زندگی مثل طاقه پارچه است. هر چه به انتهای ان نزدیكتر می شوی سریعتر می گذرد.
آموخته ام كه: باید شكرگزار باشیم كه خدا هر انچه می طلبیم را به ما نمی دهد .
آموخته ام كه:هر چه زمان كمتری داشته باشیم كارهای بیشتری انجام میدهیم .
آموخته ام كه:همیشه برای كسی كه به هیچ عنوان قادر به كمكش نیستم دعا كنم .
آموخته ام كه: زندگی جدی است ولی ما نیاز به دوستی داریم كه لحظه ای با او از جدی بودن دور باشیم .
آموخته ام كه:تنها چیزی یك شخص می خواهد.فقط دستی است برای گرفتن دست او و قلبی برای فهمید نش .
آموخته ام كه: لبخند ارزانترین راهی است كه می توان با ان نگاه را وسعت بخشید .
آموخته ام كه: باد با چراغ خاموش كاری ندارد .
آموخته ام كه: به چیزی كه دل ندارد نباید دل بست .
آموخته ام كه: خوشبختی جستن ان است نه پیدا كردن.
قناري گفت: کُرهي ما
کُرهي قفسها با ميلههاي زرين و چينهدان چيني.
ماهيي سُرخ ِ سفرهي ِ هفتسيناش به محيطي تعبير کرد
که هر بهار
متبلور ميشود.
کرکس گفت: سيارهي من
سيارهي بيهمتائي که در آن
مرگ
مائده ميآفريند.
کوسه گفت: زمين
سفرهي برکتخيز اقيانوسها.
انسان سخني نگفت
تنها او بود که جامه به تن داشت
و آستيناش از اشک تر بود.
به تو می اندیشم
و زمان را لمس می كنم
معلق و بی انتها
عریان.
می وزم,می بارم,می تابم.
آسمان ام
ستارگان و زمین,
و گندم عطر آگین كه دانه می بندد
رقصان در جان سبز خویش.
از تو عبور می كنم
چنان كه تندری از شب.
می درخشم
و فرو می ریزم.
"درآغاز هیچ نبود،کلمه بود وآن کلمه خدا بود"
و"کلمه"بی آنکه بخواندش،وبی "اندیشه ای" که بدانش،
چگونه می توان بود؟
و خدا یکی بود وجز خدا هیچ نبود
و با" نبودن " چگونه می توان "{بودن}"؟
وخدا بود و با او، عدم وعدم گوش نداشت،
حرفهایی هست برای "گفتن"، که اگر گوشی نبود ، نگوییم
وحرفهایی هست برای نگفتن،
حرفهایی که هرگز سر به " ابتذال گفتن" فرود نمیاورند.
حرفهایی شگفت،زیبا واهورایی همین هایند،
وسرمایه ی ماورایی هر کس به اندازه ی حرفهایی است که برای نگفتن دارد،
حرفهایی بیتاب و طاقت فرسا،
که همچون زبانه های بیقرار آتشند،
کلماتش ،هر یک انفجاری را به بند کشیده اند،
کلماتی که پاره های "بودن" ادمی اند.....
اینان هماره در جستجوی "مخاطب خویشند،
اگر یافتند، یافته می شوند.....
در صمیم "وجدان" او ارام میگیرند
و اگر مخاطب خویش رانیافتند،نیستند،
واگر او را گم کردند،روح را از درون به آتش میکشند
ودمادم،حریق های دهشتناک عذاب بر میافروزند.
و خدا برای نگفتن حرفهای بسیار داشت،
که در بیکرانگی دلش موج میزدو بیقرارش میکرد
و عدم چگونه میتوانست"مخاطب او باشد؟
هر کس گمشده ای دارد،
وخدا گمشده ای داشت.
هر کسی دو تا است و خدا یکی بود.
هر کسی،به اندازه ای که احساسش میکنند،"هست".
هر کسی را نه بدان گونه که" هست"،احساس میکنند،
بدان گونه که احساسش میکنند،"هست".
دکتر شهید علی شریعتی
با همه چشم تو را می جويم
با همه شوق تو را می خواهم
زير لب باز نام تو را می خوانم
دائم آهسته به نام
ای مسيحا!
اينک!
مرده يی
در دل تابوت تکان می خورد آرام آرام..
(احمد شاملو، زندان قصر، 1333)
شبانه (در نيست...)
در نیست
راه نیست
شب نیست
ماه نیست
نه روز و
نه آفتاب،
ما
بیرون زمان
ایستاده ایم
با دشنه ی تلخی
در گُرده های مان.
هیچ کس
با هیچ کس
سخن نمی گوید
که خاموشی
به هزار زبان
در سخن است.
در مردگان خویش
نظر می بندم
با طرح خنده ای،
و نوبت خود را انتظار می کشیم
بی هیچ
خنده ای!
سال و محل توّلد: 1304 تهران 
سال و محل وفات: 1379 تهران
زندگينامه: احمد شاملو در سال 1304 در تهران متولد شد. تحصيلات کلاسيک نامرتبي داشت؛ زيرا پدرش که افسر ارتش بود اغلب از اين شهر به آن شهر اعزام مي شد و خانواده هزگز نتوانست براي مدتي طولاني جايي ماندگار شود. در سال 1322 به سبب فعاليت هاي سياسي به زندانهاي متفقين کشيده شد، و اين در حقيقت تير خلاصي بود بر شقيقه همان تحصيلات نامرتب. به سال 1325 براي بار نخست، در سال 1336 براي بار دوم، و در سال 1343 براي سومين بار ازدواج کرد. از ازدواج اول خود چهار فرزند دارد، سه پسر و يک دختر. احمد شاملو در سوم مرداد ماه سال 1379 چشم از جهان فروبست.
آثار: اولين اثري که از شاملو منتشر شد، مجموعه کوچکي از شعر و مقاله بود که در سال 1326 به چاپ رسيد.پس از آن آثار بسياري از اين شاعر، نويسنده، مترجم و محقق به چاپ رسيده است که براي سهولت بر حسب موضوع تقسيم بندي مي شود:
مجموعه شعر: قطعنامه ، آهنگها و احساس ، هواي تازه، باغ آينه، آيدا و آينه، لحظه ها و هميشه.
آيدا: درخت و خنجر و خاطره، ققنوس در باران، مرثيه هاي خاک، شکفتن در مه، ابراهيم در آتش، دشنه در ديس، ترانه هاي کوچک غربت، ناباورانه، آه! مدايح بي حوصله و...
مجموعه هاي منتخب: از هوا و آينه ها ، گزيده اشعار ، اشعار برگزيده کاشفان فروتن شوکران.
شعر زمان ما: احمد شاملو، گزينه اشعار.
شعر ( ترجمه ): غزل هاي سليمان، همچون کوچه اي بي انتها ( از شاعران معاصر جهان )، هايکو، ترانه شرقي و اشعار ديگر(کورکا) ترانه هاي ميهن تلخ ( ريتسوس و کامپانليس )، سياه همچون اعماق آفريقاي خودم ( لنگستن هيوز )، سکوت سرشار از ناگفته هاست ( برگردان آزاد شعرهاي مارگوت بکل )، چيدن سپيده دم ( برگردان آزاد شعرهاي مارگارت بکل ).
قصه: زير خيمه گر گرفته شب، درها و ديوار بزرگ چين.
رمان و قصه ( ترجمه ): لئون مورن کشيش ( بئاتريس بک )، برزخ ( ژ. روورز )، خزه ( ه. پوريه)، پابرهنه ها ( ز. استانکو)، نايب اول(روبر مرل)، قصه هاي بابام ( ا. کالدول)، پسران مردي که قلبش از سنگ بود ( موريو کايي )، 81490 ( آ. شمبون )، افسانه هاي هفتاد و دو ملت ( 3 جلد )، دماغ ( آگوتا گاوا )، افسانه هاي کوچک چيني، دست به دست ( و. آلبا )، سربازي از يک دوران سپري شده، زهر خند، مرگ کسب و کار من است ( روبر مرل )، لبخند تلخ، بگذار سخن بگويم ( دچو نگارا )، مسافر کوچولو، عيسي ديگر - يهودا ديگر! ( بازنويسي رمان " قدرت و افتخار " گراهام گرين ).
نمايشنامه ( ترجمه ): مفتخورها ( چي کي )، عروسي خون ( لورکا )، درخت سيزدهم ( ژيد )، سي زيف و مرگ ( روبر مرل )، نصف شب است ديگر، دکتر شوايتزر ( ژ. سبرون ).
شعر و قصه براي کودکان: خروس زري - پيرهن پري، قصه هفت کلاغون، پريا، ملکه سايه ها، چي شد که دوستم داشتند؟(ساموئل مارشاک)قصه دختراي ننه دريا، قصه دروازه بخت، بارون، قصه يل و اژدها.
مجموعه مقالات: از مهتابي به کوچه، انگ از وسط گود ( مقالات سياسي، سخنراني ها و مصاحبه ها).
آثار ديگر: حافظ شيراز، افسانه هاي هفت گنبد ( نظامي )، ترانه ها ( ابوسعيد، خيام، باباطاهر)، خوشه ( يادنامه شبهاي شعر مجله خوشه به مثابه جنگ شعر امروز )، کتاب کوچه و ....
چراغي به دستام چراغي در برابرم.
من به جنگ ِ سياهي ميروم.
گهوارههاي ِ خستهگي
از کشاکش ِ رفتوآمدها
بازايستادهاند،
و خورشيدي از اعماق
کهکشانهاي ِ خاکسترشده را روشن ميکند.
□
فريادهاي ِ عاصيي ِ آذرخش ــ
هنگامي که تگرگ
در بطن ِ بيقرار ِ ابر
نطفه ميبندد.
و درد ِ خاموشوار ِ تاک ــ
هنگامي که غورهي ِ خُرد
در انتهاي ِ شاخسار ِ طولانيي ِ پيچپيچ جوانه ميزند.
فرياد ِ من همه گريز ِ از درد بود
چرا که من در وحشتانگيزترين ِ شبها آفتاب را به دعائي نوميدوار
طلب ميکردهام
| همه |
||
| لرزش ِ دست و دلام |
||
| از آن بود | ||
| که عشق |
|
| پناهي گردد، |
| و خنکای مرهمي |
|
| بر شعلهی زخمي |
| غبار ِ تيرهی تسکيني |
|
| بر حضور ِ وَهن |
| و دنج ِ رهايي |
|
| بر گريز ِ حضور، |
| سياهي |
|
| بر آرامش ِ آبي |
| و سبزهی برگچه |
|
| بر ارغوان |
تا دست ِ تو را به دست آرم
از کدامين کوه ميبايدم گذشت
تا بگذرم
از کدامين صحرا
از کدامين دريا ميبايدم گذشت
تا بگذرم.
روزي که اينچنين به زيبائي آغاز ميشود
[به هنگامي که آخرين کلمات ِ تاريک ِ غمنامهي ِ گذشته را با شبي که
در گذر است به فراموشيي ِ باد ِ شبانه سپردهام]،
از براي ِ آن نيست که در حسرت ِ تو بگذرد.
تو باد و شکوفه و ميوهئي، اي همهي ِ فصول ِ من!
بر من چنان چون سالي بگذر
تا جاودانهگي را آغاز کنم.
********************************************************************
تعويذ تداوم تو تنها
تكرار دوستت مي دارم است؟
من و خورشيد را هنوز
اميد ِ ديداري هست،
مرا صدا كن
اي روي آبسالي
اي روشناي بيشه تارك خواب
يك شب مرا صدا كن در باغ هاي باد
يك شب مرا صدا كن از آب
ره بر گريوه افتادست
اين كاروان بي سالار
يابوي پير دكه روغن كشي
با چشم هاي بسته
گر مدار گمشدگي مي چرخد
اي روح غار
اي شعله تلاوت ياري كن
تا قوچ تشنه را كه از آبشخوار
از حس كيد كچه رميده
از پشته هاي سوخته خستگي
و تشنگان قافله هاي كوير را
به چشمه سار عافيتي راهبر شوم
اي آفتاب! گفتارم را
بلاغتي الهام كن
و شيوه فريفتني از سراب
تا خستگان نوميد را
گامي دگر به پيش برانم
اي خوابناك بيشه تاريك
اي روح آب
يك شب مرا صدا كن از بيشه هاي باد
يك شب مرا صدا كن از قعر باغ خواب
تو چرا پنجره را
تو چرا پنجره را بستي ؟
تو چرا آينه را
دام لغزنده ترين ثانيه ها بر رف ننهادي
تو چرا ساقه آبي را
كه فراز سر ما خم شد از بيشه باران خستي
تو چرا ساقه رازي را
از گلدان پنجره همسايه
از ابديت شايد
كه به سوي تو فرود آمد بشكستي
تو چرا بي پروا بي ورد لبخندي
در كوچه باد
زير ديوار بلند باد
از ميان خيل اشباح خسته
خزيده همه جا
كه برون تاخته اند
از جوال روياي مردم همسايه ما
مي گذري
تو چرا پنجره را بستي
تو چرا پنجره خانه ما را كه درخت نور
از بر آشفته ترين گوشه آن ساقه دوانيده
بر پنجره تشنه همسايه ما بستي
تو به خواب خوش بودي
در نيمه شب مظلم دوش
تو نديدي كه سوار موعود از كوچه ميعاد
بي درود و بدرودي
بي كه يك لحظه درنگ آرد
پشت ديوار بلند روياي ليلا بگذشت
تو نديدي كانسوتر كاخ رفيعي بود
زلف مشكين بلندي از پنجره مي باريد
آسمان بوته ياسي است كه در پنجره خانه ما رسته ست
روي تو ماه بلند
چشم هاي تو دو سياره ژرف سبز
نام تو خوشه شادابي در ظلمت برگ
به شقايق ها آراسته ست
تو چرا پنجره را بستي ؟
كه نبيني كه سوار موعود
پشت ديوار كوتاه اميد ليلا بگذشت
بي كه يك لحظه درنگ آرد
بي درود و بدرود
بوته شومي در باغچه كوچك همسايه ما رسته ست
كه شقاوت را
دست بر ديوار
به سراپاي در و ديوار و پنجره جوشانده است
مرغ ناميموني
بي كه رو بنمايد با جنبش بالي
به سوي ملجا موهومي
در گز وحشي همسايه ما خوانده است
روح سرگردان عاشق مبروصي است
كز زمان هاي گذشته
شايد
در خفاياي اين خانه مانده ست
پيچك پير تباهي
هشدار
بي خبر
از هر جا مي خواهد
مي تواند
سر برون آرد
تو چرا پنجره را مي بندي ؟
تو چرا شاخه جوشنده ياس ما را
به عيادت سوي ديوار تمام شهر
به عيادت سوي بيمار تمام شهر
سوي بيماري ناميموني هر خانه
برنمي انگيزي ؟
دست هاي تو كليد صبح است
كه سوي مشرق مي چرخد
و سپيدي را
از پس نرده سايه روشن
به سوي پنجره ها مي خواند
چشم هاي تو به ديوار بلند باغ عشق
روزن سبزيست
كه من از آنجا در لحظه مشتاقي
به درون مي خزم آهسته و با دامني از سيب سرخ راز
باز مي گردم
چشم هاي تو
پنجره هاي بلند ابديت هستند
تو چرا پنجره را مي بندي ؟
تو چرا خوشه ياس نفست را در كلبه همسايه نمي ريزي
پيچك هرزه ناميموني را هشدار
تو چرا ساقه تارنده خورشيد شفاعت را
سوي هر خانه بپوسان بذر وحشت
بر نمي انگيزي؟
تو چرا پنجره را مي بندي ؟
اگر چه نزد شما تشنه ي سخن بودم
كسي حرف دلش را نگفت من بودم
دلم براي خودم تنگ مي شود آري:
هميشه بي خبر از حال خويشتن بودم
نشد جواب بگيرم سلام هايم را
هر آنچه شيفته تر از پي شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگي ها را
اشاره اي كنم ، انگار كوه كن بودم
من آن زلال پرستم در آب گند زمان
كه فكر صافي آبي چنين لجن بودم
غريب بودم ، گشتم غريب تر اما:
دلم خوش است كه در غربتِ وطن بودم .
از پشت ابرها
از خانه بيرون ميزنم اما کجا امشب
شايد تو ميخواهي مرا در کوچه ها امشب!
پشت ستون سايه ها روي درخت شب
مي جويم اما نيستي در هيچ جا امشب؟
ميدانم ، آري نيستي اما نمي دانم
بيهوده مي گردم به دنبالت چرا امشب؟
هر شب ترا بي جستجو مي يافتم اما
نگذاشت بي خوابي به دست آرم ترا امشب
ها...سايه اي ديدم! شبيه ات نيست اما حيف!
اي کاش مي ديدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صداي پاي تو مي آمد از هر چيز
حتا ز برگي هم نمي آيد صدا امشب
امشب ز پشته ي ابرها بيرون نيامد ماه
بشکن قرق را ماه من بيرون بيا امشب
گشتم تمام کوچه ها را يک نفس هم نيست
شايد که بخشيدند دنيا را به ما امشب
طاقت نمي آرم تو که مي داني از ديشب
بايد چه رنجي برده باشم بي تو تا امشب
اي ماجراي شعر و شب هاي جنون من
آخر چگونه سر کنم بي ماجرا امشب؟