استاد شاملو

 

تا دست ِ تو را به دست آرم


از کدامين کوه مي‌بايدم گذشت


تا بگذرم


از کدامين صحرا


از کدامين دريا مي‌بايدم گذشت


تا بگذرم.


روزي که اين‌چنين به زيبائي آغاز مي‌شود


[به هنگامي که آخرين کلمات ِ تاريک ِ غم‌نامه‌ي ِ گذشته را با شبي که


در گذر است به فراموشي‌ي ِ باد ِ شبانه سپرده‌ام]،


از براي ِ آن نيست که در حسرت ِ تو بگذرد.


تو باد و شکوفه و ميوه‌ئي، اي همه‌ي ِ فصول ِ من!


بر من چنان چون سالي بگذر


تا جاودانه‌گي را آغاز کنم.

 

********************************************************************

تعويذ تداوم تو تنها

تكرار دوستت مي دارم است؟

 

 

من و خورشيد را هنوز


                                اميد ِ ديداري هست،

 
 
 
 
احمد شاملو

 

شعر از منوچهر آتشی

مرا صدا كن
اي روي آبسالي
 اي روشناي بيشه تارك خواب
يك شب مرا صدا كن در باغ هاي باد
يك شب مرا صدا كن از آب
ره بر گريوه افتادست
 اين كاروان بي سالار
يابوي پير دكه روغن كشي
با چشم هاي بسته
 گر مدار گمشدگي مي چرخد
 اي روح غار
 اي شعله تلاوت ياري كن
تا قوچ تشنه را كه از آبشخوار
از حس كيد كچه رميده
از پشته هاي سوخته خستگي
و تشنگان قافله هاي كوير را
 به چشمه سار عافيتي راهبر شوم
اي آفتاب! گفتارم را
 بلاغتي الهام كن
 و شيوه فريفتني از سراب
تا خستگان نوميد را
گامي دگر به پيش برانم
 اي خوابناك بيشه تاريك
 اي روح آب
 يك شب مرا صدا كن از بيشه هاي باد
يك شب مرا صدا كن از قعر باغ خواب

 

 

تو چرا پنجره را
تو چرا پنجره را بستي ؟
تو چرا آينه را
 دام لغزنده ترين ثانيه ها بر رف ننهادي
تو چرا ساقه آبي را
 كه فراز سر ما خم شد از بيشه باران خستي
تو چرا ساقه رازي را
 از گلدان پنجره همسايه
از ابديت شايد
كه به سوي تو فرود آمد بشكستي
تو چرا بي پروا بي ورد لبخندي
در كوچه باد
زير ديوار بلند باد
 از ميان خيل اشباح خسته
 خزيده همه جا
كه برون تاخته اند
 از جوال روياي مردم همسايه ما
 مي گذري
تو چرا پنجره را بستي
 تو چرا پنجره خانه ما را كه درخت نور
 از بر آشفته ترين گوشه آن ساقه دوانيده
بر پنجره تشنه همسايه ما بستي
تو به خواب خوش بودي
 در نيمه شب مظلم دوش
تو نديدي كه سوار موعود از كوچه ميعاد
 بي درود و بدرودي
بي كه يك لحظه درنگ آرد
پشت ديوار بلند روياي ليلا بگذشت
تو نديدي كانسوتر كاخ رفيعي بود
زلف مشكين بلندي از پنجره مي باريد
 آسمان بوته ياسي است كه در پنجره خانه ما رسته ست
 روي تو ماه بلند
 چشم هاي تو دو سياره ژرف سبز
نام تو خوشه شادابي در ظلمت برگ
 به شقايق ها آراسته ست
 تو چرا پنجره را بستي ؟
كه نبيني كه سوار موعود
 پشت ديوار كوتاه اميد ليلا بگذشت
بي كه يك لحظه درنگ آرد
بي درود و بدرود
بوته شومي در باغچه كوچك همسايه ما رسته ست
 كه شقاوت را
 دست بر ديوار
به سراپاي در و ديوار و پنجره جوشانده است
 مرغ ناميموني
بي كه رو بنمايد با جنبش بالي
 به سوي ملجا موهومي
در گز وحشي همسايه ما خوانده است
روح سرگردان عاشق مبروصي است
 كز زمان هاي گذشته
 شايد
در خفاياي اين خانه مانده ست
پيچك پير تباهي
 هشدار
بي خبر
 از هر جا مي خواهد
مي تواند
 سر برون آرد
 تو چرا پنجره را مي بندي ؟
 تو چرا شاخه جوشنده ياس ما را
 به عيادت سوي ديوار تمام شهر
به عيادت سوي بيمار تمام شهر
سوي بيماري ناميموني هر خانه
 برنمي انگيزي ؟
دست هاي تو كليد صبح است
كه سوي مشرق مي چرخد
 و سپيدي را
از پس نرده سايه روشن
به سوي پنجره ها مي خواند
چشم هاي تو به ديوار بلند باغ عشق
روزن سبزيست
كه من از آنجا در لحظه مشتاقي
به درون مي خزم آهسته و با دامني از سيب سرخ راز
باز مي گردم
چشم هاي تو
 پنجره هاي بلند ابديت هستند
تو چرا پنجره را مي بندي ؟
تو چرا خوشه ياس نفست را در كلبه همسايه نمي ريزي
 پيچك هرزه ناميموني را هشدار
 تو چرا ساقه تارنده خورشيد شفاعت را
سوي هر خانه بپوسان بذر وحشت
بر نمي انگيزي؟
 تو چرا پنجره را مي بندي ؟

دلم براي خودم تنگ مي شود

اگر چه نزد شما تشنه ي سخن بودم
كسي حرف دلش را نگفت من بودم
دلم براي خودم تنگ مي شود آري:
هميشه بي خبر از حال خويشتن بودم
نشد جواب بگيرم سلام هايم را
هر آنچه شيفته تر از پي شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگي ها را
اشاره اي كنم ، انگار كوه كن بودم
من آن زلال پرستم در آب گند زمان
كه فكر صافي آبي چنين لجن بودم
غريب بودم ، گشتم غريب تر اما:
دلم خوش است كه در غربتِ وطن بودم .


 از پشت ابرها


از خانه بيرون ميزنم اما کجا امشب
شايد تو ميخواهي مرا در کوچه ها امشب!
پشت ستون سايه ها روي درخت شب
مي جويم اما نيستي در هيچ جا امشب؟
ميدانم ، آري نيستي اما نمي دانم
بيهوده مي گردم به دنبالت چرا امشب؟
هر شب ترا بي جستجو مي يافتم اما
نگذاشت بي خوابي به دست آرم ترا امشب
ها...سايه اي ديدم! شبيه ات نيست اما حيف!
اي کاش مي ديدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صداي پاي تو مي آمد از هر چيز
حتا ز برگي هم نمي آيد صدا امشب
امشب ز پشته ي ابرها بيرون نيامد ماه
بشکن قرق را ماه من بيرون بيا امشب
گشتم تمام کوچه ها را يک نفس هم نيست
شايد که بخشيدند دنيا را به ما امشب
طاقت نمي آرم تو که مي داني از ديشب
بايد چه رنجي برده باشم بي تو تا امشب
اي ماجراي شعر و شب هاي جنون من
آخر چگونه سر کنم بي ماجرا امشب؟